تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدیناسن خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب
تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب
مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب
تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

:::::هنوز هم منتظرم:::::
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/11/25ساعت 10:47  توسط توپولي
|
رفتی..
بدون خدا حافظی...
بدون حرف...
بی صدا...
فقط گفتی:
باید تمام می کردی این بودن را...
چرا؟؟؟؟؟
رفتی...
بدون اینکه..
حداقل جایی برای نوشتن برایم بذاری...
و من ماندم..
در این خانه..
در این کوچه...
تنها بدون تو...
بدون هیچ آدر و نشانی از تو..
مانده ام تنها...
و من...
با این همه درد...
با اینهمه تنهایی...
با اینهمه خاطره...
با آدم برفی که دم در برایت ساختم...
منتظرم...
:::::منتظر شب مهتابی:::::

+ نوشته شده در یکشنبه
1390/11/23ساعت 11:15  توسط توپولي
|
چرا باید بری؟؟؟
حداقل دلیل رفتنت رو بگو نزار بیشتر از این تو فکر رفتنت بمونم که چرا؟؟؟؟
منتظرتم....
====================
مینویسم .
من بَداَم.
و در این بادیه تنها و غریب.
رخ زشتم.
که همه پر شده از رنگ و ریا.
و سیاهی که در این نزدیکی است.
و مرا.
همه در بر هستند.
همه انگشت اشاره به رخم می گیرند.
می زنند سنگ.
بَر این دل ما.
و در این خلوت.
غوغاست مرا.
چه دریغ از رخ دوست.
چه دریغ از نفسی.
پدر من میگفت:
تو گرفتار سیاهی هستی.
دل من میشکند.
سر به زیرم زیر آوار حیا.
به دلم میگویم راستی.
راز گل وحشی چه سری است.
که جوابم.
سبدی پر ز سکوت.
که سکوتی است.
پر از داد و هوار.
با سر انجام سکوت.
لحظه ای همه باهم هستیم.
می نگاریم بدین پاره ورق.
خاطراتی که فراق است و سکوت.
و دلی مالامال.
پر از گریه و درد.
و در این لحظه ی مرگ.
و در این روز سپید.
ناگهان می رسد از راه غروب دل ما.
من و قلبی به دروغ.
می نشینیم به تماشای غروب.
به سرانجام سکوت.
.تا ابد می میریم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/11/19ساعت 16:45  توسط توپولي
|
فراقمحفل عشق تو را سینه من سینا نیست
چهره ی ماه تو را دیده ی من بینا نیست
بوم شومی است دگر عشق من و خاک ره ات
بــر بلندای دلــم بال و پــر درنــا نیســت
شاه درباری و این بادیه از آن تو بــاد
محمل میکده ام نوش ز جانان تــو بــاد
گرچه این خادم آوای تو بیگانه ره است
در نسیم سحران خوانده ز ایوان تو بـاد
فصل گل خرگه من غمکده ای بیش نبود
عاشقا بهـر عسل کام تـو زر نیش نبود
این دوراهی که کمر از کمرم تاب گرفت
لاجرم سوختنم و ساختنم پیش نـبـود
(ایوب)
===========================

+ نوشته شده در دوشنبه
1390/11/17ساعت 17:2  توسط توپولي
|
امروز هم اومدم تا برات بنویسم خدا....
تقریبا بعد از چهار ماه اومدم شهرستانمون ولی خونه نرفتم یه جورایی نمیتونم برم چرا خدا؟؟؟؟؟؟
دلم برای مادر بزرگ و پدر بزرگ تنگ شده.
فردا یا پس فردا بازم بر میگردم تهران.
چی بگم که حرفم رو گوش کنی خدا؟؟؟؟
خیلی خسته و نارحتم چرا؟؟؟؟
چی بگم تا گوش کنی؟؟؟
بگم که یه گدا میخواد باهات صحبت کنه تا گوش کنی؟؟؟
بگم یه بدبخت می خواد صحبت کنه؟؟؟؟
بگم یه آشغال چطوره؟؟؟
بگم یه زمین خورده ی بیچاره که هرکسی میاد و یه حرفی میزنه و بیشتر از قبل خاکم میکنه، یا یه تخریبی به تمام معنا؟؟؟؟
چرا هرکی میاد منو بازی میده؟؟؟
حتی کسی که به عنوان یه خواهر واقعی دوستش داشتم و البته هنوزم دوستش دارم و براش دعا میکنم و مایدوارم هرجا که باشه شاد، خوشحال، موفق، و سالم زندگی کنه.
تا کی باید از ته دلم گریه کنم و به ظاهر بخندم؟؟؟
تا کی زجر بکشم و طوری رفتار کنم که مردم نفهمن چقدر درد تو دلم دارم؟؟؟
تا کی؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/11/16ساعت 18:20  توسط توپولي
|
روزگار غریبیست،
این روزهای سرد،
این روزهای پی در پی،
کاش می توانستیم ذره ای نفس تازه کنیم می ایستادیم و نگای به روزهای ورق کرده می انداختیم و روزهای گرم تابستانی و آن عصر های طولانی و آن بازی های کودکانه.
کاش میشد برگردیم به آن عصرهای بارانی پاییز آز روزهای باز باران با ترانه.......
<<<هزاران لعنت به این روزگار غریب>>>

(ایوب)
+ نوشته شده در شنبه
1390/11/15ساعت 18:24  توسط توپولي
|
سلام خدا
امروز اومدم تا برات بنویسم آخه فکر میکنم اگه بنویسم شاید روزی وقت کنی و نوشته هام رو بخونی...
خدایا زندگیم خیلی عوض شده کجا بودم، به کجا رسیدم، منظورم از لحاظ مادی نیست از اینکه چه کسایی اطرافم بودن و الان نیستن.
خیلی خسته تر شدم خیلی تنها تر شدم
هر روز گریه ام میگیره از این وضعیتی که دارم از کارهایی که داییم با من کرد و.....
دیروز با یکی از دوستان خوبم صحبت کردم خیلی دلم گرفته بود راستش میگفت سرطان داره خیلی ناراحتم و همیشه واقعا از ته دلم براش دعا میکنم که اون بیماری رو نداشته باشه و همیشه خوب و سالم باشه.
وقتی داشتم باهاش صحبت میکردم سعی میکردم شاد باشم تمام سعیمو میکردم که بخندم تا نفهمه چقدر زندگیم خرابتر شده و داره بیشتر خراب میشه تو بین صحبتم به من گفت: با این وضعیتی که داری چرا خوشحالی؟ ولی نمیدونست که من به جای خنده دارم گریه میکنم.
یه اتفاقاتی بین ما افتاد که واقعا دست خودم نبود.
همین الان باید برم اگه بتونم دوباره بر میگردم و باقی رو مینویسم
+ نوشته شده در جمعه
1390/10/30ساعت 22:37  توسط توپولي
|

فعلاً دارم میرم بعد میام برای نوشتن....
خیلی خوشحالم که داره برف میباره.............
«««««خدایا شکرت»»»»»
+ نوشته شده در جمعه
1390/09/04ساعت 9:52  توسط توپولي
|
دیروز.............
دیروز می میردند و فراموش میشدند آرام، آرام
امروز............
امروز چه زود از یاد رفته ایم بی آنکه،،،،
«««««بمیریم»»»»»
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/09/03ساعت 17:38  توسط توپولي
|
دوست خوبم
دعامیکنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورا
درانحصارقطره های اشک نبینم.
دعامی کنم که لبانت رافقط درغنچه های لبخندببینم.
دعامیکنم دستانت که وسعت آسمان وپاکی دریاوبوی بها راداردهمیشه ازحرارت عشق گرم باشد.
من برایت دعامیکنم که گل های وجودنازنینت هیچگاه پژمرده نشوند.
برای شاپرک های باغچه خانه ات دعامیکنم
که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند.
من برای خورشیدآسمان زندگیت دعامیکنم که هیچگاه غروب نکند.

+ نوشته شده در شنبه
1390/08/14ساعت 0:0  توسط توپولي
|